|
نمای اول
|
||
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد …صفحات اول دل ها, سایت ها, بلاگ ها, نشریه ها و ... |
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گندم!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود.
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم...
مرحوم حسین پناهی
رمضان بر شما مبارك و طاعات و عبادتتان در اين ماه پر بركت قبول حضرت حق گردد.
پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
هوَ شَهرٌ اَوَّلُه رَحمَة وَ اَوسَطُه مَغفِرَة و آخِرُه عِتقٌ مِنَ النّارِ؛
رمضان ماهى است که:
ابتدایش رحمت است و میانهاش مغفرت و پایانش آزادى از آتش جهنم
نيمه شعبان، ميلاد امام زمان، حضرت مهدي برهمگان مبارك
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
((((()))))
بیا که در تن مرده روان درآید باز
درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
چه كسي مي خواهد
خانه مان را بكند آبادان
انتظار از چه كسي ما داريم
كسي از غرب بيايد يا شرق؟!
ما در اينجا به چه كمبود نشسته در گل
انتظار چه كسي را داريم
خانه با اين عظمت با قدمت
با ستون هاي گلي محكم
با در و پنجره هاي پر درز
با درختان انار و پسته
حوض پر از آب و پر از فواره
انتظار چه كسي را داريم
كندش آبادان
كسي از غرب بيايد يا شرق؟!
*****
خانه در بن بست است
وارث خانه زياد
همه تنبل
همه سست
همه بنشسته به اميد خدا
همه پر گفت وشنود
با سلام و صلوات،
دم بدم خسته نباشيد به هم،
لحظه خوب خدا را همه بر باد دهيم
همه وارث
همه بنشسته به گل
يكنفر نيست كه يك لحظه به فكرش برسد و نسيمي بوزد بر مغزش
كه چرا خود نكنيمش آباد
انتظار چه كسي را داريم
كسي از غرب بيايد يا شرق؟!
*****
توي اين خانه زيباي قديمي و قشنگ
ايستادند درختان بزرگ
چشمشان منتظر آمدن است
تا كه سيراب شوند
انتظار چه كسي را داريم
كسي از غرب بيايد يا شرق؟!
*****
ما نبايد بگذاريم كه اين خانه خرابه گردد
پا از اين خانه فراتر بگذاريم خطاست
ياد آريم كه اين خانه زماني مهد دانش بودست
زن ومردش همگي عالم و عارف بودند
همه مردند و برفتند
و ما فرزندان وارث خانه شديم
ما چه كرديم براي خانه
ما چه كرديم براي پدران
تكيه كرديم بر آنها هر دم
دايمآ حرف زديم
دستهامان بيكار
گوشهامان شنواي فتنه
مملو از فتنه و نيرنگ و دروغ
دل ما پر شده از خشم و حسد
پر شده قلب همه از كينه
جاي بالا رفتن و نشستن بر كتف
تكبه كرديم بر آنها هر دم
و فرو پاشيديم
قامت خوب وبر افراشته آنها را
انتظار چه كسي را داربم
كسي از غرب بيايد يا شرق؟!
*****
وارثان گوش دهيد
خانه در بن بست است
ساختن بس دشوار
جهت ساختن آن از نو
همه بايد با هم هم جهت هم سو و يك راه رويم
نه به كندي كه سريع
نه به گفتن به عمل
نه به نيرنگ به راست
هر كسي در خور احوال و توان
سنگ آورده بسازيم از نو
خانه اي محكم و لايق
جهت زيستن فرزندان
اگر اين كار كنيم خانه آباد شود
پا از اين خانه فراتر بگذاريم خطاست
پا از اين خانه فراتر بگذاريم خطاست
اگر اين كار كنبم
خانه را يكسره تقديم به گرگان كرديم
****
تاريخ: 30/9/1389 شب يلدا، قزوين
پس از اين مكاتبه كه با برف و باران داشتم و بويژه از زماني كه به لطف الهي برف وباران شروع شده است، مدام به اين فكر بودم كه آيا اين نوع نوشتنم به صلاح بود؟! ... و نكند مورد رضاي خدا نبوده باشد و واي بر حال من اگر چنين باشد ...
اين فكر مرا رها نكرد تا اينكه پيش خود گفتم كاري خلاف قبل انجام دهم. بدين معنا كه اين بار نامه اي مستقيمآ به خدا بنويسم و كپي آنرا به برف و باران بدهم!
*****
بنام خودت كه رحمن و رحيمي
بار خدايا رضايت تو در هر ذره وجودم جاري است ...
از نهان من باخبري و ترسم را مي داني كه به اميد رضاي تو ست و نه به طمع پاداش و آمرزش كه البته گداي هر دوام ...
تو آفريدگاري و آگاه و باريك بين ...و تو همه راز هاي نهان و آشكارم را ميداني ...
زميني را من در آن كسب روزي مي كنم و در آن به سوي رستاخيز تو رهسپارم مهيا و رام شده ي خود توست ... و حيرانم كه چگونه از زميني كه هر آن مي توانست و مي تواند مرا ببلعد ايمن شده بودم كه باجسارت آن نامه را نوشتم ...
نمي دانم چگونه فرياد برآوردم كه از آسمان بباريد! مگر از تندباد و سنگريزه آن ايمن بودم و يا هستم ...
خوب مي دانم كه ترساندنت حتی اندکی هم سهمگين است و واي بر بلا و مصيبتت ... عذاب تو بر كساني كه ترا تكذيب كرده اند ديده و شنيده ام.
واي بر من ... چرا بجاي نديدن ابر در آسمان، پرندگان با بالهاي گسترده شان را نديدم.
خدايا تو چون لشكري هر لحظه مرا ياري كرده اي ... روزي رساني و آنرا باز نمي داري و البته هيچ جاي نگونساري نيست ...
خدايا اقرار مي كنم كه به داشتن گوش، ديدگان، دل و احساس وجود، بسيار كم سپاسگزار بوده ام.
خدايا تنها بر تو توكل مي كنم و سربلند به راه راستم قدم برمي دارم.
رونوشت: ابر و باد و مه وخورشيد و فلك و ...جهت اطلاع و كسب نظر و رضاي الهي
بنام خدا
حضور محترم باران عزیز، برف گرامی
ياران ارجمند سلام،
با احترام، اميد واريم هر جا هستيد حالتان خوب باشد.
به عرض عاليتان مي رسانيم ملالي نيست جز دوري شما ...
کجایید، بیایید، ببارید، طوفان بپا کنید،سیلاب شوید،غرقمان کنید، ببریدمان، خانمان براندازيد، بمیرانید ... اما ببارید ...ببارید.
همانگونه كه به استحضارتان رسيد عالم و آدم تشنه اند، بر لب تمام لبان داغ عطش نشسته ... لب خشكيده، زبان چسبيده و گلوي خشکیده می سوزد ... تشنه ایم تـشنه.
با دلي پر اميد و مضطرب چشم به آسمان دوخته ایم و گوش به رعد آن سپرده ایم.
يك چشم تشنۀ برق قطره تان و چشمي ديگر تشنۀ رقص دانه تان و جانمان تشنۀ صدای بارش و سيماي ريزشتان است ...
باران عزیز، برف گرامی لطفآ بیایید، لطفآ ببارید.
باتشكر فراوان
خيل تشنگان
رونوشت: محضر خداوند متعال جهت استحضار، بذل محبت و صدور دستورات مقتضي
نه به فخر، بلكه به شكر،
مي گذارم با شوق
عكس ها را در قاب، جلوي چشمانم
تا كه شاكر باشم و به اندك كمبود،
چشم من بسته نگردد به روي نيكي و الطاف خدا
معصومه طغرايي تاريخ: 28/9/1389 قزوين
آنشب فکر کردم بدجنسی کرده ام ... البته اول از این بدجنسی به دلایلی راضی بودم و لذت بردم. اما بعد فکر کردم کار خوبی نکرده ام، غمگین شدم ...
آنشب بارانی که به منزل بر می گشتم در هوای گرگ ومیش شبانگاهی حرکات و سکنات زن و مرد و پسربچه ای که به نظر می رسید فرزند آنان است، توجهم را جلب کرد. نخست سعی کردم بی اعتنا به آنان عبور کنم اما مگر توانستم! در آخرین لحظه که خواستم قدم بداخل خانه بگذارم برگشتم و بی اختیار به سمت آنان آنسوی خیابان رفتم.
آنان زیر برج تازه ساخته شدۀ روبروی خانۀ ما ایستاده بودند. مرد در حال نشان دادن برج مشابه دیگر آنسوی خیابان بود. من بی مقدمه از آنان پرسیدم:
- ببخشید شما قصد اجاره یا خرید دارید؟
- بله اینشاءا... خرید.
- توی این محل؟!
- بله مانده ایم با پولی که داریم توی این منطقه چی گیرمان می آید ... شما توی این محل زندگی می کنید؟
- این محل چطوره؟
من منزلمان را به آنها نشان دادم و گفتم:
- بله اون روبرو آنطرف خیابان... چرا این ساعت از روز آمده اید؟ زن پرسید:
- چطور مگر؟ پاسخ دادم:
- بنگاهی ها با همه همین کار را می کنند. با من هم همین کار را کردند و من نفهمیده و نسنجیده مقیم اینجا شدم... این ساعت از روز خلوت ترین زمان این محله است و نور کافی هم برای دیدن معایب نیست.
- مردم این محله چطورند؟
- مردم؟ خوبند ...عالی. اما شما چرا توی خیابان اصلی را انتخاب کرده اید؟ چرا در خیابان های فرعی ...
- آخه گفتند اینجا برای جابجایی بهتر است. به ظاهر مشکلی هم دیده نمی شود.
- برادر من ... خواهر من ... صدا صدا صدا تنها صداست که دیوانه تان می کند ...
من که دل پری از سرو صداهای این محل داشتم برایشان از یک شبانه روز سروصدا گفتم.
از همین لحظه وامشب و آمدن کامیون های حمل زباله تا فردا عصر که چه صداهایی دراین محله بر پا می شود.
من گفتم و آنها هم خوب گوش دادند.
گفتم:
ببینیدهمین برج بغل دستی مان ... با این هیبت و عرض و پهنایش می گوید موعد پایان کارش حد اقل بیش از پنج سال خواهد بود.
نگاه کنید کارگران که طول روز را بشدت کار کرده اند، الان چگونه مانند فرشته های بیگناه و خسته در گوشه و کناره ها و سایه روشن هایش نشسته اند و قوت لایموت تناول می کنند. اما یکساعت دیگر همین آقایان دیوان شب شکنی می شوند که هر صدای ناهنجاری را که در این دنیا وجود دارد تولید می کنند.
فریاد، نجوا، فحاشی، آواز، شبه مناجات و ... آنهم به زبان فارسی، ترکی، کردی، لری، پشتو، اردو و ...را با صدای تخلیۀ آجر، بلوک، ماسه و تیرآهن و ...ترکیب می کنند.
این میکس صداهای دلخراش تا قبل از نماز صبح کشیده می شود. از نماز صبح به بعد هم یک کارگر مثل اینکه اجنه را از لای تیر آهن ها دور می کند با تنها چکش خود آنقدر می کوبد تا تانکر آب شهرداری از راه یرسد.
تانکر آب شهردای هم ناگهان آهن کشان می آید و روی مغز شما می ایستد و آهسته می رود. صدای ترمز این قراضه که باغچه به باغچه می ایستد هر دفعه مانند جیغ خوکی است که با چوب به سرش می کوبند.
کارگری بیچاره ای هم در حالیکه لولۀ آب بسیار بلندی را به کلفتی رانش به دوش کشیده همراه تانکر می دود و به گل و بوته ها آب می دهد.
او در میان صدای شرشر آب، با کلمات نامفهومی ناله کنان به فحاشی راننده پاسخ می دهد.
درطول شب صدای موتورسیکلت هایی که انگار ناگهان از دل زمین بیرون می آیند و یا اتوموبیل هایی را که به قصد شکستن فنرهای خود از سرعت گیرهای دوکوهانه محل می پرند باید به این هارمونی اضافه کنیم.
دزد گیرهای جدید وقدیم هم بی دلیل و با دلیل به صدا در می آیند و تا مطمین نشوند که شما را بیدار کرده اند، فریاد می کشند.
هوا کم کم روشن می شود. سه اتوبوس متعلق همسایگان با فواصل زمانی کم یکی پس از دیگری روشن می شوند. مدتی نسبتآ طولانی رانندگان محترم گاز آنها را می فشارند. بویژه یکی از اتوبوس ها که از همه قدیمی تر و اسقاط تر است گازهایش مانند سرفه های شدید سحرگاهی پیرمردی سیگاری است که سینه اش را صاف می کند.
کم کم صدای روشن شدن اتوموبیل های شخصی، کوبیده شدن درهای خانه ها، انواع بوق های جدید و قدیم از سرویس مدارس گرفته تا بوق بابا های عجول، بلند شده و در هم می پیچند.
البته صدای دیگری هم از طبقه پایینی مان می آید. چون این صدا هر روز نیست لزومی ندارد که به شما بگویم، اما چون بر زبانم جاری شده گفتنش خالی از لطف نیست.
بطور متوسط در هفته چهار بار فریاد " آخ آخ " پیرمرد صحبخانه مان از طبقۀ همکف بلند می شود.
صاحبخانه ما بیش از هفتاد سالش است. ناخدای کشتی بوده است و بهمین خاطر اطرافیانش او را کاپیتان صدا می کنند. وقتی با او سلام علیک می کنید و دست می دهید اولآ دستانش را از بالای سر می آورد درست مثل اینکه می خواهد سکان را بگیرد. وقت احوالپرسی هم نگاهش چندین گره دریایی پشت سر شما می نشیند.
معمولآ صدای " آخ" کاپیتان بطور ناگهانی بلند می شود. از دور و نزدیک شدن و جابجایی صدایش معلوم می شود که او از درد بخود می پیچد و این اطاق و آن اطاق می دود.
اولین بار که فریاد "آخ " کاپیتان را شنیدیم برای کمک به او با عجله پایین دویدیم. همسرش که پیرزن بسیار مؤدبی است در حالیکه پشت سر کاپیتان می دوید به ما گفت:
- کا پیتان با چکش به قوزک پایش کوبیده !
بار دوم ترجیح دادیم از بالای پاسیو احوالپرسی کنیم. خانم کاپیتان گفت:
- کاپیتان هنگام پاک کردن گوشت مرغ ها، سر شصتش را زده است!
بار سوم:
- کاپیتان هنگام درست کردن صابون دستش را سوزانده بود!
بعدها متوجه شدیم کاپیتان رب گوجه، آبغوره ...و حتی شمع و صابون هم خودش در منزل درست می کند!
بار چهارم:
- معلوم شد کاپیتان هنگام خوردن بلال لبش را گاز گرفته است!
تحلیل خود کاپیتان از گاز گرفتن مدام لب و لوچه اش این است:
" چون تنها عضو کاملآ سالم بدنش در هفتاد سالگی دندان هایش هستند، به همین خاطر بقیه اعضاء که پیر شده و آویزان هستند نمی توانند خود را بموقع جمع کنند و زیر دندان ها می آیند و له می شوند. "
مرد با تعجب وزیر لب گفت:
- جل الخالق!
من ادامه دادم:
دیگر برای " آخ " کردن کاپیتان کنکاش نمی کنیم. تا آخش بلند می شود همسرم می گوید یحتمل یکی از همین اتفاقات است و یا مشابه آن به وقوع پیوسته است.
با روشن شدن هوا صدای ترمز اتوموبیل ها و گریه بچه ها فضا را پر می کند.
مهد کودک دیوار به دیوار منزلمان پذیرای نونهالان است.
البته بعد از یکساعت همه چیز آرام می شود و صدای شعر خواندن بچه ها و مربیان بلند می شود.
بچه ها از انواع دعاها و حمد و قل هوال...گرفته تا عمو زنجیر باف، سرود ملی، خروس زری و سوسن خانم را یاد می گیرند. البته سوسن خانم از آن سرودهایی است که همۀ مربیان می خوانند و خداییش بچه ها هم خیلی خوب جواب می دهند.
بی شک سوسن خانم جزء مواد درسی شان نیست و این یک آموزش فوق برنامه است. به نظر می رسد مربیان میخواهند نان حلال به خانه شان ببرند.
تنها یک صدا از میان اینهمه صدا کمی آزار دهنده است و آنهم متعلق به یک پسربچه است.
او کاری به هیچکس ندارد. از صبح که اورا می آورند چنان برای رفتن به خانه شلن گریه و التماس می کند که دل سنگ کباب می شود. ومایه تعجب است که چطور حنجره اش نمی سوزد!
بعد از مهد کودک نوبت به صداهای دیگر از مکان های دور و نزدیک می شود:
صدای موسیقی ورزشی از بدنسازی مفابل منزل بلند می شود که حد اقل تا شانزده ساعت یعنی تا نیمه شب ادامه دارد اما فقط همان اول شنیده می شود چون کم کم در میان صداهای دیگر گم می شود.
زنگ دبیرستان ... و صدای تکراری ناظم: " ما دانش آموزانی که دیروز بی تربیتی کرده بودند شناسایی کرده ایم و لیست انها همه آماده شده است شما بهتر است خودتان ...
صدای پارک اتوموبیل ها در خیابان و سپس در پیاده روها با بوق و فریادهای مردم اسیر شده در ترافیک سنگین خیابان جنب منزل در هم می پبچند.
صدای دانش آموزان دبیرستان که روی سکوی سنگی جنب در ورودی منزل می نشینند تا ظهر و تعطیلی دبیرستان قطع نمی شود. آنها می خندند، فریاد می زنند، دعوا می کنند و ...
بعد سروکلۀ سمسارها با انواع مرکب ها و صداهای خاصشان پیدا می شود. آنها همۀ جهیزیۀ حاجی خانم های محله را که دیگر کهنه آلاجات و مستعملاتند به کاسه ای نمک یا آفتابه ای پلاستیکی می خرند.
صدای سمسارها طوری است که اگر گوش هم نداشته باشید آن را می شنوید. از فرکانسی استفاده می کنند که مغز را دور می زند و از زیر استخوان مخچه و از مسیری غیر از گوش وارد سیستم شنوایی تان می شود.
صدای تست اتوموبیل ها با گازهایشان در تعمیر گاه نزدیک منزل و غرش برش سنگ ها را از دو برج روبرو در تمام روز شنیده می شوند البته گر صداهای دیگر مزاحم نشوند.
چاوشی خوان مادر مرده ای هم داریم که چون خروسی بی محل می خواند. او ممکن است در هر ساعتی از شبانه روز پیدایش شود. ظاهرآ حوزۀ عملیاتش بسیار گسترده است. بمحض بلند شدن صدایش تقریبآ همۀ همسایگان چیزی به او می دهند. صدایش آنچنان بد و نکره است که می دهند تا نخوانده برود.
گفتم و گفتم و آنها هم خوب شنیدند. آنشب بارانی فکر کردم بدجنسی کرده ام و پشیمانشان کرده ام... بعد فکر کردم کار خوبی نکرده ام، غصه خوردم. بعد که فکر کردم که کار عبثی کرده ام خیلی عصبانی شدم.
تازگی ها صداهای دیگری نیز به مجموع صداهای محله مان اضافه شده است:
عصرگاهان گریه های پسربچۀ همسایه زیرزمینی ما بلند می شود که در نوع خود حکایتی دارد. گریه پسربچه می رود تا به اوج خود می رسد. درست طبق یک برنامه ریزی دقیق!
در اوج صدای پسرک فریاد پدرش بلند می شود و بلافاصله جیغ مادر چاشنی آن می شود ... فریادهای زن و شوهر و جواب و سؤال های نامفهوم آنان چنان ترکیبی می سازد که گریه های کودک در میان آنان گم می شود.
صدای بابا بطور ناگهانی قطع می شود. درست مثل این می ماند که چیزی شبیه گوشت کوب و یا یک بطری مناسب را بطور ناگهانی در گلویش فرو کرده باشند.
حرف آخر را خانم خانه می زند بدین معنا که پس از خفه شدن مرد، صدای زن در یک شیب تند از جیغ به ناله و سپس به گریه تبدیل می شود و بعد از آن سکوتی دلنشین فضا را پر می کند.
جالب است بدانبد این سه نفر همسایه را بترتیب، مادر را صبح ها، پسربچه را بعد از ظهرها و پدر را شب ها هنگام برگشت به خانه هر روز می بینم!
همگی چنان مؤدبانه، جدی و آرام با من سلام وعلیک می کنند و طوری به من نگاه می کنند که در آن لحظه فکر می کنم " من باید به خاطر جیغ هایی که عصرگاهان می زنم یاید از انها عذر خواهی کنم! "
جالب است بدانید این سه نفر بزرگوار اعضای همان خانواده ای هستند که حکایت من و نصیحت های آنشب بارانی مرا گوش دادند اما نشنیدند. آنها طبقۀ زیرزمین کاپیتان را خریده اند و اکنون همسایۀ زیرزمینی ما شده اند!
صبا به تهنيت پير می فروش آمد که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش
که اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس سر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه میرود حافظ
مگر ز مستی زهد ريا به هوش آمد
امروز هنگام ورزش صبحگاهی در پارک محله مان ناگهان چشمم به یکی از دوستان همسن وسال و یکی از همکاران قدیمی ام افتاد. او درست مانند دوران جوانی جدی و با حرارت مشغول ورزش بود.
کارمان که تمام شد به سراغش رفتم.
- به باشگاه جوانان سر سفید خوش آمدید.
او نیز از دیدن من متعجب و بیش از آن خوشحال شد.
نخست کلی به پیری هم خندیدیم. چهل سال کم نبود که یکدیگر را ندیده بودیم... من بیشتر اورا پدرش می دیدم. فقط صدایش خودش بود.
دوستم را به دیگران معرفی کردم. کم کم همه متفرق شدند. جمع کوچکی که مانده بودیم نشستیم و از هر دری صحبت کردیم.
بحث به مسایل دوران پیری کشید و هر کسی چیزی می گفت:
سر گروهمان که مرد شوخی است گفت:
دیروز با همسرم که برای دیدن دخترم به شهرستان رفته است تلفنی صحبت می کردم. تا به او گفتم:
- کی میای؟ ...
- چرا؟
- آخه خیلی دلم برات تنگ شده.
این همسر خانم آنچنان خندید که معنی اش این بود:
- " برو پدر سوختۀ حقه باز"
" همسرهایمان هیچوقت نمی دانند که ما تا این اندازه دوستشان داریم."
من براشون از چهل و پنج سال پیش خودم تعریف کردم:
- کتاب فارسی یادتون میاد؟ درس " به مادران خوبمان کمک کنیم " ...و یا چیزی شبیه این؟ همه یکصدا گفتند:
- آره ...
- ما وقتی به این قصۀ رسیدیم و آموزگار نیز اندر فواید تعاون و احترام به مادر مهربان مفصل گفتگو کرد من چنان برای کمک به او تحریک شده بودم که با شنیدن زنگ مدرسه بدون فوت وقت و با عجله خودم را به منزل رساندم و یکراست به سراغ مادر رفتم و بی مقدمه از او پرسیدم:
- الان چی می خوای مادر ... بگو مادرم از من چه کمکی ساخته است؟
- این موقع روز دیوانه شدی بچه؟!
با اصرار بیشتر من مادرم آنچنان سرم داد کشید که زهره ترک شدم. او مرا ساکت کرد ولی خودش ول کن نبود :
- بگو ببینم چه دسته گلی آب دادی که اینطور با عجله میخوای کمک کنی ... امروز آفتاب از کدام سمت درآمده که شاهزاده همتش زیاد شده ... حالا دایی بیاد میگم حالتو حسابی جا بیاره.
" مادرم هر گز نفهمید من آنروز با چه شوقی تمام طول راه را یک نفس تا خانه دویدم تا فقط به او کمک کنم."
بلافاصله دوست باز یافتی ام گفت:
چند روز پیش خواهرم بی مقدمه از من پرسید:
- شما مردها اصلآ برای خانواده دلتان تنگ می شود؟ پرسیدم:
- مگه چی شده؟
- پسرم داره میره سربازی.
وقتی به او یادآور شدم:
- مگر نامه هایی که خود من بیست و پنج سال پیش برات می فرستادم و دلتنگی ام را براتون می نوشتم یادت رفته؟
زد زیر خنده و گفت:
- همون دروغ هایی که قبلآ بلد نبودی و تو سربازی یادت داده بودند؟! ببین ... تا نامه ات می آمد کلی خوشحال می شدیم. چون همه دور هم می نشستیم ... من می خواندم و بقیه می خندیدند.
" خواهرم جدآ ندانست و هیچوقت هم باور نکرد که نیمه شب های یخبندان موقع نگهبانی چقدر به آسمان و ستاره ها نگاه کردم و برای اون و دیگران گریه کردم"
یکی دیگر از همسن و سال ها که پیرمرد نسبتآ ساکتی بود ناگهان چیزی را تعریف کرد که شنیدنی بود:
دخترم بیست وهفت سال پیش نوزادی بیشتر نبود. یادم میاد هنگام عزیمت به جبهه وقتی او را در بغل گرفتم و دهانم را به گوشش چسباندم تا براش وصیت کنم و از ... از خنده ریسه می رفت چند بار تکرار کردم و او بازیگوشی می کرد و جدی نمی گرفت. یکی دوبار هم اولش آرام و ساکت شد و بعد ناگهان دست و پاهاش را به آسمان برد و بشدت زد زیر خنده که این بیشتر اعصابم را خراب کرد.
هر چه گریه کنان التماسش کردم که بابا یک لحظه جدی باش تا برات وصیت کنم هیچ فایده ای نداشت.
" دخترم حتی برای یک لحظه هم به وصیت باباش گوش نداد."
در برگشت به خانه فکر کردم :
براستی زنان کی مردان را باور خواهند کرد؟
ای مادران مهربان، همسران با وفا، خواهران خوب و دختران عزیز، ما مردان دوستتان داریم.
پسران، شوهران، برادران و پدران خود را بیشتر باور کنید.
|
|